گشته ام خاکستری روی ذغال احمری...

آسمانی صاف و دشت و رود و بوی عنبری

هرچه باشد، در نگاهم از همه زیباتری

 

لشکر مژگان و تیر چشم و ابروی کمان

پادشاهی و به دنبالت سپاهی میبری

 

در میان دشتِ چشمم آمدی باران گرفت

ای که در افکار من از آل آدم بهتری

 

آرزوی بودنت را دوش در دل داشتم

آه فهمیدم که دل بستی به یار دیگری

 

آرزوی بودنت شد خاطرات رفتنت

ماندم و یاد تو و تنهایی افزون تری

 

از همان لحظه تمام خاطراتم آتش است

گشته ام خاکستری روی ذغال احمری

/ 0 نظر / 21 بازدید