در آرزوهای محالم شده ای فرض محال...

دلم تنگ شده.برای تو.برای روزهایی که دوستم داشتی.برای دوستت دارم گفتن هایت.دلم تنگ شده.برای شبهای با تو بودن.برای روزهای کنار تو زیستن.برای شانه هایی که تکیه گاهم بود.برای دستهایت.برای آغوشت.برای نگاهت.برای نفست.دلم تنگ شده.برای راه رفتنت.برای صدای آرامت.برای آرامشت.دلم تنگ صحبت کردن با توست.دلم تنگ صحبت کردن های توست.دلم تنگ توست. کاش دوباره بیایی. کاش دوباره بگویی دوستت دارم. کاش... آه که دیگر نیستی و این کاش ها نشدنی است... آری.آرزو بر جوانان عیب نیست.ولی نبودنت مرا پیر کرده.اما باز تورا آرزو میکنم.اشتباه میگویند.آرزو بر من هم عیب نیست.تورا آرزو میکنم. این روزها شده ای آرزو.شده ای آروزی محال و فرض تمام آرزوهایم بودن توست.در آرزوهای محالم شده ای فرض محال.و من امید به بودنت دارم.بودن تویی که نیستی.و تمام دنیا هم سعی در تازه کردن خاطراتت دارد. این روزها که نیستی آسمان هم دلتنگ توست.دست از سرم بر نمیدارد.میگرید.میبارد.من را یاد تو می اندازد.تقصیر ندارد.آسمان هم دلش تنگ است. شبها به پشت پنجره ی اتاق می آید.به شیشه میزند تا پنجره را باز کنم.میخواهد درد دل کند.میخواهد به حرفهایش گوش کنم. من به حرفهایش گوش میدهم.سنگ صبورش شده ام.سکوت میکنم و گوش میکنم.هیچ نمیگویم.بغضم را میخورم.اشکم را از نگاهش پنهان میکنم.اشکال ندارد.بگذار خالی شود.من که آرام نمیشوم.دل من که بی تو قرار نمیابد.لااقل آسمان کمی آرام شود.گوش میکنم. حواست هست چه مدت است رفته ای؟میدانی چند وقت است بدون تو زندگی نکرده ام؟ از زمانی که رفتی تنها شده ام.تنها... و تو نیستی که ببینی. ولی میدانی. میدانم که میدانی در نبودت چه خبر است...

/ 1 نظر / 29 بازدید
نیکی

عالیه ممنون[گل]